| تـو را بـه نـبـودنـم دعـوت مـی کـنـم
کـه تـو بـه مـن دنـیـا دادی
و مـن بـه تـو خـاطــره
بـا تـو ایـمـنـم و بـا تـو سـرشـارم از هـر چـه زیـبـایـیـسـت...
پـنـاهـم بـاش تـا سـنـگـیـنـی غـربـت از شـانـه هـایـم فـرو ریـزد...
و مـلـال تـنـهـایـی از چـشـم هـایـم...
تـو بـرای مـن اولـیـنـی و آخـریـنـی...
بـی تـو تـمـام لـحـظـه هـایـم بـارانـیـسـت...
آری تـو مـی دانـی کـه خـانـه ی عـشـق کـجـاسـت و مـن...
و مـن تـو را در بـطـن تـپـش هـای قـلـبـم شـنـاخـتـم...
و در پـهـن تـنـهـایـی خـویـش کـلـبـه ای سـاخـتـم از پـاکـی...
تـا عـمـری در زیـر سـایـه ی مـژگـانـت بـیـارامـم امـا افـسـوس...
شـانـه هـایـت را بـرای گـریـه کـردن نـه...
بـرای تـکـیـه دادن دوسـت دارم.
بـی تـو بـودن را بـرای بـا تـو بـودن نـه...
بـی تـو بـودن را اصـلـا دوسـت نـدارم.
دیـگـر بـهـار هـم سـرحـالـم نـمـی کـنـد
چـیـزی شـبـیـه گـریـه زلـالـم نـمـی کـنـد
آه ای خـدا مـرا بـه کـبـوتـر شـدن چـه کـار؟
وقـتـی کـه سـنـگ هـم رحـم بـه بـالـم نـمـی کـنـد
نوشته شده توسط محیا در شنبه 24 دی1390 ساعت 9:55 | لينک ثابت |
|